طاها

طاها جان تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 21 روز سن دارد

دندونک و تولد طاها

دندونک

سلام ...

هی ... کلّی گذشت و دیگه ما واسه خودمون مردی شدیم ... دیگه "باباجون"، "مامانی" میگیم ... یه چن تایی دندون در آوردیم و نزدیکای راه رفتنیم ... مامانی و بابا جون واسم دندونک و تولدمو یه چن روزی جلوتر گرفتن که همه باشن و بهم خوش بگذره ... حالا بگذریم که این باباجون و مامانی وقت نکردن تا الان یه عکسی،پستی و ... واسه این دندون در آوردن من بزارن ... ولی هرموقع ماهی رو از آب بگیری تازه هست ...

آره خوش گذشت ... دستشون درد نکنه ... هرچند واسه من که کوچولو بودم زیاد تو خاطرم نمیمونه ولی هــــــــــــــــــی اونا خیلی خیلی خوش بودن ... دیگه با شادی و رقص و دست و هورا هی خودشون و تخلیه میکردن ... ولی درسته الان متوجه نمیشم اما بزرگ شدم این روزا خیلی واسم ارزشمند میشن و به خودم میبالم ...


تاریخ : 07 مهر 1393 - 00:00 | توسط : بابا جون طاها | بازدید : 1079 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

پایان ماه پنجم زمینی شدن

سلام به دوستان خیلی گلم

ببخشید که دیر اومدم.

آخه مامانم خیلی کار داشت و تو این مدت خیلی مهمانی رفتیم و وقت نمیشد بیایم.

دلم برای همتون تنگ شده بود

حالا بریم سراغ چندتا عکس که مامانم قول داده به زودی بیاد و بقییه عکسام رو هم بذاره


تاریخ : 19 اسفند 1392 - 01:45 | توسط : مامان طاها جون | بازدید : 843 | موضوع : وبلاگ | 12 نظر

برف امسال

سلام ...

بالاخره بعد چن سالی تو شهرمون برف اومد و به قول بابا جون امسال اولین زمستون زندگی من بود که پا قدم من برکتی مثل برف رو به شهرمون که از سطح دریا هم پایین تره هدیه کرده. گفتیم که سوسول بازی و اوف و اَخ و این جور چیزا رو بذاریم کنار و به مبارکی اولین برف زندگیم در اولین زمستون زندگیم بریم تو برف و با مامان جون و بابا جون یه عکس یادگاری بگیریم و یه عکس تکی هم از من که با کمک بابا جون و عکس گرفتن مامان جونه رو واسه دوستای گل هدیه کنیم؛ البته این عکس تو حیاط مادر جون گرفته شده !!!


تاریخ : 14 بهمن 1392 - 23:40 | توسط : بابا جون طاها | بازدید : 884 | موضوع : وبلاگ | 39 نظر

پایان ماه چهارم زمینی شدن

سلام به دوستهای خیلی گل ما ...

این چن روزا معمولا یا مهمونی رفتیم و یا مهمون داشتیم؛ به خاطر همین وقت نشد بیایمو عکس بذاریم. این هم عکس من بعد حموم کردن، 2 روز قبل اینکه 4 ماهگیم تموم شه هستش. آخه واکسن که بزنیم باید یه 2 روزی حموم نریم ...


تاریخ : 07 بهمن 1392 - 20:41 | توسط : مامان طاها جون | بازدید : 819 | موضوع : وبلاگ | 21 نظر

پایان ماه سوم زمینی شدن

پایان ماه سوم زمینی شدن


تاریخ : 16 دی 1392 - 21:22 | توسط : مامان طاها جون | بازدید : 958 | موضوع : فتو بلاگ | 35 نظر

واکسن دوماهگی

واکسن زدن یعنی تزریق ویروس ضعیف یک بیماری به بدن ...
واکسن دارای میکروب مریضیه که البته اونو ضعیف و بی آزار درست کردن؛ وقتیکه واکسن وارد بدن آدما میشه، توی بدن "پادزهر" درست می کنه که با ویروس مریضی دعوا میکنه و اونو شکست میده و خنثی میکنه .

عوارض زیادی تاحالا واسه واکسن‌ ها گزارش شده که ...

 

... از همه بیشتر اونا عوارض جای تزریق بصورت تورم و حساسیت و درد موضعیه که گاهی با درجه های ناچیزی از تب هم همراه می‌شه. این عوارض ها معمولا طی 24 ساعت اولیه بعدِ تزریق ظاهر میشه و معمولاً تو نی نی ها بیشتر خودشو نشون میده و اندازه تب نی نی هم بالاست. تو دنباله زدن واکسن سه گانه به ندرت ممکنه نی نی دچار آنسفالیت بشه. این عارضه معمولاً چن روز بعدِ زدن این واکسن به شکل بی قراری، تشنج اختلال رفتاری و تغییر سطح هوشیاری خودشو نشون میده؛ هر وقت بعدِ زذن واکسن سه گانه،نی نی تب بالا، تشنج، و گریه‌های شدید و طولانی بیش از سه ساعت داشته باشه، تو نوبت‌های بعدی از واکسن دوگانه استفاده می‌شه.

یه دونه دیگه از عوارض خیلی نادری که بخصوص با گونۀ شماره 3 ویروس قطرۀ فلج اطفال ممکنه پیش بیاد بوجود اومدن شکل فلجی بیماریه که شیوع این عارضه توی بالغین یه خورده زیادتر از کودکاست؛واسه همینه که تجویز همگانی قطره ضد فلج اطفال واسه سن های بالای 18 سال توصیه نمی‌شه ...

 

*** حالا از توضیحات بگذریم اینو بگم که امروز من دو ماهه شدم و رفتم که واکسنای دوماهگیم رو بخورم ... بابا جوون که دل نداشت گریمو ببینه نیومد بالا ولی مامان جوون و مادر جوون اومدن ... دو تا واکسن به بغل دو تا پام زدن ولی من فقط یه کوچولو آخ گفتم و اصلا گریه نکردم ... خانوم دکترا خیلی از این کارم خوششون اومد ... وقتی بابا فهمید یه ماچ گُنده منو زد و من تا خونه خوابیدم ... ولی شب تازه درد واکسنم شروع شد و یه خورده تب کردم ... دیگه خواب واسه مامان جوون و بابا جوون نذاشتم ... بابا جوون بهم می گفت که اشکالی نداره گریه کن ولی ممنونم که آبرومو جلو خانوم دکترا نبردی ... الحق که پسری اونم پسر من ... مامان جوون همون لحظه که اومد خونه به توصیه خانوم دکتر یخ گذاشت جای آمپولم تا ورم نکنه و نکرد ...

اینم عکسی که مامان جوون ازم گرفته وقتی واکسن زدم البته بعد اینکه دردم یه خورده خوب شد و مامان جوون یه عالمه نازیم داد و از من پذیرایی کرد ...

طاها


تاریخ : 16 دی 1392 - 21:09 | توسط : مامان طاها جون | بازدید : 672 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

کی میدونه اولین سرمای عمرشو چه موقعی خورده شاید کاملا بی اهمیت باشه ولی من میدونم

 

شنبه بیست و پنجم آبان ماه نود و دو ...

پنجاه و پنجمین روز از تولدم به این دنیا ...

خیلی بی حال بودم ... تو این سن بی حس و کسل بودن و سخت نفس کشیدن واسه اینکه دماغ گرفته، درد خیلی بدیه ...

اینقدر شبا داد می زدم که دیگه خواب واسه بابا جوون و به خصوص مامان جونی نذاشتم ... ولی اونا با عشق ازم پذیرایی می کردن تا اونجایی که مامان جوونی زنگ میذاشت که یک ثانیه داروهام عقب جلو نیفته ...

این عکسم بابا جوون بعد مدتها گریه کردنم و خوابیدنم ازم گرفته ...

طاها

بالاخره این اولین تجربه و دردی بود که غیر طبیعی بود واسه من ... چون درد های دیگه مثل شکم درد و یا اون کوچولو زردی رو اکثر نی نی ها داشتن ...

اونی که مهمه و من نگفتم اینه که اگه جی جی های مامانی نبود من تب می کردم و این خطرناکتر بود ... جی جی خوردن خیلی میتونه جلوی تب رو بگیره ... از مامان جوون واسه این زحماتش تشکر می کنم و اینم مطمئن هستم اگه بابا هم می تونست جی جی بده حتما با تمام وجودش بهم جی جی می داد چون میدونم تمام دنیاشم !!!

پی نوشت:بابا جون


تاریخ : 16 دی 1392 - 21:06 | توسط : مامان طاها جون | بازدید : 593 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

یه روز دوس داشتنی توی امسال برای نی نی های شیر خواره جمعه هفدهم آبان 1392، چهارم محرم

این روز، روز خوبی واسم بود؛ روز جهانی شیرخوارگان حسینی، روز علی اصغر، روز طفل شیر خواره ای که تو روز عاشورا یه قطره جی جی هم نداشت که بخوره و اون نامردا عوض یه قطره آب یه تیر سه شعبه به گلوش میزنن ...

تو این روز مامان جوون خیلی دوس داشت منو ببره تو این همایش؛ البته بابا مخالف بود چون من تازه 47 روزم بیشتر نبود ولی اینو بگم با اصل قضیه هیچ مخالفتی نداشت؛ به هر حال منم دوس داشتم یه جوورایی مثل علی اصغر نقشی ایفا کنم و یه روزم که شده حسینی شم ... هر طور که شده بابا جوون موافقت خودشو اعلام کرد ولی چون روز استراحتش بود و صبح میخواست بخوابه و استراحت کنه قرار شد دایی مارو ببره همایش ...

البته ما معنی همایش رو نمی دونستیم چیه؛ فقط معنای جی جی رو میدونستیم چیه ... بالاخره لباسی که زندایی واسم دوخته بود رو پوشیدم

طاها

خوشم اومد ... لباس یه حال و هوایی داشت واسم ...

رفتیم همایش و حسین حسین گفتیم و خودمونو یه لحظه گذاشتیم جای حضرت علی اصغر ... دیدیم که چقدر سخته تو اون گرما باشی و مدت طولانی نتونی یه قطره حتی جی جی بخوری ...

بالاخره خوشحال از همایش اومدیم خونه و امیدوارم من که تو سن چهل و هفت روزگیم تونستم مجلس حسینی برم؛ بتونم یه عمر حسینی وار زندگی کنمو از این بزرگواران سرمشق بگیرم !

یا حسین


تاریخ : 16 دی 1392 - 21:02 | توسط : مامان طاها جون | بازدید : 633 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

پایان ماه اول زمینی شدن

پایان ماه اول زمینی شدن


تاریخ : 16 دی 1392 - 20:46 | توسط : مامان طاها جون | بازدید : 609 | موضوع : فتو بلاگ | نظر بدهید